|
قفس میلههای به هم چسبیده!
|
این صدمین پسته! ملت وبلاگ میزنن در عرض دو ماه صد تا پست میذارن! مال ما یه کم بیشتر طول کشید! از پنج شنبهی هفتهی قبل اردو آموزشیمون شروع شد مثلا! با شیش ساعت حسابان. چهار ساعت اول حل تمرین بود، بعدش رسما شروع کردیم به خوندن و اینا! از شنبه هم که دیگه هر روز تا نه و نیم موندیم مدرسه و هر شب بچهها میگن خدافظی نکنین، ما چند ساعت دیگه باز همدیگه رو میبینیم! روز اول زنگ تفریحا با بالش میفتادیم به جون هم، روزای بعدی با لگد؛ و مثلا تمرین تکواندو میکردیم! یک دو روز آخر هفته هم بچهها چند تا حلقه پیدا کرده بودن و همش حلقه میزدن! و کلا نصف زنگ تفریحا برنامهی وسطی و والیبال تو خود نمازخونه برقراره! تو برنامه ساعت شیش و نیم تا هفت یه زنگ داریم به اسم شادی! من صبحا که میرسم گاهی یه کم دراز میکشم، اما یکی از دوستام سر میرسه و نمیذاره بخوابم! آخرش مجبور میشم باهاش برم بیرون (بعد از جنگ و دعوا سر یه جفت دمپایی!) و بعدشم با یکی دیگه بدمینتون بازی کنم! که البته من عاشق بدمینتونم! کلا اردوئه خوبه. فقط به شرطی که یکی اعصابش خورد نشه، یا سر درد نگیره مثلا. من یه شب اعصابم خورد شد! و جالب وقتیه که کسی حرفتو میفهمه که همیشه حرصتو در میاره و تصادفا دو روز قبلش رفته رو میزت و میز شکسته، و با بیخیالی بازیشو ادامه داده تا تو خودت مجبور بشی بری یه میز دیگه بیاری! (خیلی جالبه، احساس میکنم هر چی سعی میکنم وقتی دوستام ناراحتن خوشحالشون کنم، اونا انگار نه انگار! منظورم اینه که تو موقعیت مشابه... خب البته موقعیت مشابه خیلی پیش نمیاد و وقتی میاد من میخوام تنها باشم. پس هیچی! (من الان هیچگونه حرصی نمیخورم! لطفا نیاید بگید چرا حرص میخوری! خلاصه! هی درس خوندیم و نرسیدیم اون بخشی که معلم خواسته رو تموم کنیم! بعد مجبور شدیم جمعه همه رو برسونیم! و یهو من پنجشنبه اومدم خونه دیدم همه کتابامو گذاشتم مدرسه، جمعه چه کار کنم آخه! فقط جزوههای سوالای نهایی باهام بودن که اونارم خیلی حل نکردم! خلاصه اینکه هنوزم باور نمیکنم تو این هفته روزی ده ساعت درس خوندم!
حال ندارم سه ساعت توضیح بدم که چرا یاد این موضوعی که میخوام بگم افتادم! فقط میخوام بگم از این راضیم که دیگه به اندازهی دوران راهنماییم نازکنارنجی نیستم که تا کسی بهم یه چیزی بگه قاطی کنم. یادمه اون موقع یه وقتایی مینشستیم تو حیاط و یکی بود که تا مورچهها رو روی زمین میدید، میگفت دوستاتن! و چقد من بهم برمیخورد!
پ.ن. قرار بود این پستو جمعه آپ کنم که نشد! الان با IE بیخود اومدم! (میشه گفت به همین خاطر مجبور شدم فونتو اینقدر بزرگ کنم!) به هر حال روز مادر و اینا (هرچند با تاخیر!) مبارک! پ.ن2. دلم میخواد یه دفعه که تو ماشینم، بشمرم ببینم چند نفر از اینایی که تو خیابونن، امپیفور تو گوششونه! ملت دارن به انزوا کشیده میشن! پ.ن3. من عاشق این ترولای فیس*بوکم که البته خیلی جاهای دیگه هم پیدا میشن! (توضیحات: من فیس*بوک ندارم!) پ.ن4. حالم به هم خورد از کار شاهین نجفی. و بدیش اینه که آهنگه رو گوش داده باشی و ببینی اونایی که گوش ندادن فکر میکنن فقط کاورش بده مثلا! فقط میخوام بگم اگه این یارو واقعا میخواست انتقاد کنه، نمیاومد به مقدسات این همه آدم توهین کنه. مگه اینکه بلد نباشه چطوری انتقاد میکنن. پ.ن5. برای امتحانهای نهاییمان دعا کنید! [ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 10:30 بعد از ظهر ] [ فاطمه ]
همه میگویند مادر دو بخش دارد، و ما هر چه میکشیم از بخش دوم است، یعنی در، اما اصل داستان این است؛ او هر چه میکشد از بخش اول است، یعنی ما...
ـــ تغییری که کردی واسم جالبه. نمیدونم تاثیر یه دوست خوب بود روت یا جو مدرسه یا اردوی جنوب اصلا؟ من اینقدر سریع تغییر نکردم. هنوزم اونی نشدم که میخوام. تو دور خیلی چیزا رو خط کشیدی و این واسم عجیبه. آخه تو از بعضی جهات با اول منم فرق داشتی. آخه اون اوایل بعضی کارات واسه منم عجیب بود. خب البته این دلیل نمیشه... میدونم دوستایی که پیدا کردی (مخصوصا یکیشون که خودتم میدونی کیه.) بیتاثیر نبودن. به هر حال این مدل دوستای خوب معمولا رو من تاثیر زیادی نذاشتن. اگه گذاشته بودن، الان باید یه سری چیزای خاص و جزئی (به نظر من) واسه منم مهم میبود. میتونستن این تاثیرو بذارن، نه اینکه من بخوام مقاومت کنم، اما چیزایی که من دنبالشونم، فرق دارن. حتی درست نمیدونم دنبال چیم. اما میدونم اگه دنبال این چیزا بودم، خیلی وقت بود که بهشون رسیده بودم. من سه ساله تو این فضای متفاوتم. تو یه ساله. و تو نسبت به من تغییر بیشتری کردی. فقط، امیدوارم جو نباشه. امیدوارم نگهش داری. واقعا امیدوارم، چون تصمیمت خیلی ارزش داره، میفهمی؟ میدونی، میخواستم بهت خیلی حرفای دیگه هم بزنم. اما تو این موقعیت... یه پاراگرافو پاک کردم، چون به نظرم رسید در مقابل این حرفا بچهگانهس. یه بار دیگه اون قسمتی از آپتو که دربارهش باهات حرف زدم، خوندم. بازم دلم لرزید. مطمئنم صد بارم که بخونمش، بازم دلم میلرزه.
ـــ از شونزدهم رسما اردو آموزشیمون شروع میشه. تا بیست و هفتم-هشتم اردیبهشت هر روز باید تا نه و نیم شب بمونیم مدرسه درس بخونیم! با اینکه بچههای پارسال از اردوی پارسالشون راضی بودن، اما احساس خوبی نسبت بهش ندارم. خیلی زیاده این همه ساعت درس خوندن. امیدوارم از پسش بربیام! به هرحال با اینکه خیلی چیزی برای نوشتن نداشتم، گفتم یه آپ بکنم که شاید تا چند وقت دیگه وقت نکنم درست حسابی بیام نت. (نه که این چند وقت خیلی حضور فعالی داشتم!)
پ.ن1. میخواستم به یه نفر دیگه هم حرفامو بزنم. اما تازگی خیلی حرصمو درنیاورده، گفتم گناه داره! بنابراین به پاراگراف دیگه رو هم پاک کردم! پ.ن2. ناتور دشت و عقاید یک دلقک، از یه نظر منو خیلی جذب کردن. اونم "جریان سیال ذهن" بود. ناتور دشت فکر کنم کلا تو سه روز میگذشت، عقاید یک دلقک از اونم بدتر بود! سیصد و پنجاه صفحه، ولی یه روز بیشتر نبود! پ.ن3. گاهی وقتا بدون دلیل از بعضیا متنفر میشم. اصلا میبینمشون حرصم درمیاد و فقط میخوام جلو چشمم نباشن. و بدتر از همه اینکه وقتی فکر میکنم هیچ دلیل درست حسابیای پیدا نمیکنم که بخواد باعث بشه تو اون موقعیت ازشون متنفر باشم. اصلا نابغهایم برای خودم! پ.ن4. چند هفته پیش یه روز بردنمون قم. خوبیش این بود که یادم نمیاد هیچ وقت حرمو اینقدر خلوت دیده باشم. - البته قبل از اینکه کل بچهها بریزن تو! خلاصه خیلی حال داد. به نسبت راحت رسیدم به ضریح، بدون اینکه بخوام له بشم! [ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 9:9 بعد از ظهر ] [ فاطمه ]
دلم
میخواست بیام خیلی کلی دربارهی سال نود بنویسم. اما حسش نیست. قرار نیست سال 91 هم خیلی سال گوگولی و
اینایی باشه! از همین اولش باید بکوب درس بخونیم واسه امتحان نهایی و اینا. بعدشم
که میریم پیش (پایهی چهارم! البته
نمیخوام بگم دیگه آپ نمیکنم و اینا! شاید فاصلهی بین آپها بیشتر بشه، شایدم
نه. (نه که الان هفتهای دو بار آپ میکنم!) تصمیم خاصی واسه وبلاگ ندارم، میریم
جلو ببینیم چی میشه! ولی بیاین همه واسه هم دعا کنیم. واسه تعطیلات یه تصمیمی که گرفته بودم، این بود که بالاخره کتاب "من او" رو بخونم. وقتی رسیدیم اهواز، هر چی گشتم، تو کتابخونهی خالهم پیداش نکردم. همین شکلی که داشم میگشتم، چشمم خورد به کتاب "مسخ"! قبلا دربارهش شنیده بودم و دلم میخواست بخونمش. موقتا بیخیال "من او" شدم و شروع کردم به خوندن مسخ، که از چیزی که فکر میکردم کوتاهتر بود. داستانش کمی یکنواخت بود. من تا آخرش خوندم، چون امیدوار بودم گرهگوار بالاخره به حالت اولش برگرده، که برنگشت! هنوز حوصله نکردم بشینم به کتابش فکر کنم، فکر کنم حالا حالاها هم حالشو نداشته باشم! از این نظر که موضوعش واسم جدید بود ازش خوشم اومد. حالا میخواد مال کافکا باشه یا هر کس دیگهای! بعد
شروع کردم به خوندن "من او". وسطای خوندنش، دو سه تا کتاب دیگه هم پیدا
کردم. "عقاید یک دلقک"، "عطر سنبل، عطر کاج" و "ناتور
دشت". نمیدونم چرا من او رو همون وسط ول کردم، شروع کردم به خوندن عطر سنبل،
عطر کاج، که انصافا کتاب جالبی بود. در مورد خود نویسنده بود که از بچگی به خاطر
کار باباش از ایران میرن آمریکا. مشکلاتی واسهشون پیش میاد، بعضی چیزای آمریکا به
نظرش بهتره و در مقابل بعضی از چیزای ایران رو ترجیح میده. همینطوری پیش میره تا
بزرگ میشه و اینا. کتاب نثر روونی داشت. مخصوصا اینکه یه جاهاییش خندهدار بود و
من یهو بلند میزدم زیر خنده! "من او" اولین کتابی نبود که از امیرخانی میخوندم. قبلا "ارمیا" رو هم خونده بودم و خیلی خوشم نیومده بود. از بس دوستام در مورد من او حرف زده بودن، فهمیده بودم کتاب عشقیه! منم که از کتابای عشقی بدم میاد! اما یکی از دوستام گفت عشق خداییه و اینا! به خاطر همین گفتم بذار بخونم ببینم چیه. راستش من که خیلی عشق خدایی توش ندیدم. این علی از بچگی عاشق مهتاب شده بود و ول کنم نبود! آخرشم ازدواج نکردن. کلا یه جای کتاب، اشاره شد که عشقه باید خدایی باشه. جایی که درویش مصطفی داشت با علی حرف میزد و اینا و کلی سال بعد که علی میفهمه الان باید بره با مهتاب ازدواج کنه، میره میبینه موشک خورده خونهشون، مهتاب مرده! یه جای کتاب یه دلیل میاره که چرا این دو تا به هم نرسیدن. علی تو بچگیاش یه بار اسم خودشو رو یه آجر و اسم مهتاب رو رو یه آجر دیگه مینویسه، بابابزرگش یکی از آجرا رو برمیداره نگاه کنه، میذارتش اونطرفتر! نه، آخه اینم شد دلیل؟! تازه من نفهمیدم، این مهتاب که از دست علی شاکی بود، پس چطور کلی سال بعد دوباره با هم خوب شدن و اینا؟ یه کم باید بیشتر توضیح میداد. داستانش
جالب بود البته، بچگیشون و اتفاقایی که میفتاد و
اینا. بعضی جاهاش منو یاد "بادبادکباز" مینداخت. (احتمالا
اگه سووشون رو هم خونده بودم، یاد اونم میفتادم.) جاهای خندهدار هم داشت! کلا نثرش خوبه امیرخانی، به جز جاهایی که قاطی میکنه
و میخواد خواننده رو بخوره! یه فصل داشت که رسما کاغذ حروم کردن بود! یکی نیست
بهش بگه میخوای فصلت سفید باشه، خب دو صفحهش کن! مجبوری مگه شیش صفحه کاغذ سفید
بذاری اون وسط؟! یه فصل دیگه هم بود که علی نشسته بود کل حالتایی رو که میتونست
دو تا انگشترو بکنه تو دستش نوشته بود! احتمالا به درد کلاس جبر میخوره! یه
چیزی که خیلی اذیتم کرد، این نوشتار خاص امیرخانی بود که مثلا اصرار داره بهتر رو
بنویسه بهتر، یا نویسندگی رو بنویسه نویسندهگی! یا ترکیبهای جدیدی بسازه مثل
حتیتر، اماتر، برای همینتر! یا مثلا میومد بعضی جاها میگفت: "رجوع کنید به
دوی من"، "رجوع کنید به شش او"، یه جا میدید باید به یه کتاب دیگه رجوع کنیم اصلا! به نظرم اگه یه نفر خوشش بیاد از این کتاب، ارزش اینو داره که دوباره بخوندش تا چیزای بیشتری بفهمه. من فعلا نه حوصلهشو دارم، نه وقتشو. عقاید یک دلقک مونده و نصف ناتور دشت، با کلی تکلیف مدرسه! و کلی کتاب دیگه که میخوام بخونم، اما وقتش نیست. این ناتور دشت هم تا اینجاهاش که خوندم چیز خاصی نداشته! فقط این پسرهی بیادبه که سر هر چیزی هی افسرده میشه! نوشتار محاورهایش که اول واسم خیلی جالب بود، داره کم کم میره رو اعصابم! حالا باید تا تهش بخونم بعد نظر کلی بدم. یه کار دیگه که تو تعطیلات کردم، استفادهی بهینه از اینترنت مجانی نصفه شبا بود! (خونه خودمون نداریم!) گوشیمو آپدیت کردم، انیمیشن Rango رو دانلود کردم با کلی خورده ریز دیگه. از جمله چیزایی که دانلود کردم قسمت اول انیمهی بلیچ بود، و دو تای اول دث نوت. میخواستم تا پنج دث نوت هم برم، اما دانلود نشدن. همون بهتر. بذار به درسامون برسیم! این دث نوت هم سوژهای شد واسه ما، زبانش ژاپنی بود، زیرنویسش یه چیزی تو مایههای اسپانیایی. رسما هیچی نمیفهمیدم! وسط قسمت اول ولش کردم رفتم دنبال زیرنویس انگلیسی، یکی پیدا کردم که فقط مال قسمتایی بود که تو خود انیمه انگلیسی حرف میزنه! فارسیه هم خراب بود، باید دوباره امتحانش کنم! دو تا آهنگ هم از بلکفیلد دانلود کردم! Hello و Some Day. با some day خیلی حال کردم، اما همچنان آهنگ مورد علاقهم از بلکفیلد End of The Worldئه. کلا عید معمولی بود. مثل هر سال بیشتر کتاب درسیامو الکی برداشتم بردم اهواز، تقریبا به هیچکدومشون دست نزدم! الان باید تو این دو سه روز همهی کارامو تموم کنم!
یه پسردایی دارم، چهار پنج سالشه. اهواز که بودیم، یه روز اومد تو اتاق گفت: فاطمه من الان میام، دستمو میزنم به دستت، اگه خیس بود بگو خیسه، اگه خشک بود بگو خشکه! منم همینطوری بیخیال گفتم باشه! اومد
دستشو زد، یه احساس خیسی خفیف کردم رو دستم! با شک گفتم خیسه. ایشونم تایید کرد!
بعد ازش پرسیدم و معلوم شد آقا با بزاق دهانش دستشو خیس کرده زده به من! پ.ن. هم دوست دارم باز چند روز دیگه برم مدرسه، هم نه. جدا از مسئلهی درس و امتحان و اینا، از یه طرف دلم واسه دوستام تنگ شده، از یه طرف حوصلهی تحمل بعضی از رفتارا رو ندارم! پ.ن2.
اول میخواستم عنوان آپو بذارم تعطیلاتی که سپروندم! دیدم خیلی ضایعس! [ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 5:26 بعد از ظهر ] [ فاطمه ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |