تبليغاتX
قفس




















قفس

قفس

فکر کنم تو مرداد ماه تولد وبلاگم بود. (همین قفس!) که من به مبارکی یادم رفته بود کلا!

ولی آدم هیچ وقت تولد خودشو یادش نمی‌ره که! فردا تولد منه. (نهم آبان) که البته روز هالووین هم هست!

تولدم مبارک! (ممنون از الهه که قبل از اینکه این پستو بزنم، تبریک گفت! نتیجه: اون‌قدرا هم کمبود محبت ندارم!)

راستی ولادت امام رضا (ع) رو هم بهتون تبریک می‌گم. یکی از دوستام تولدش 8 آبانه! چه حالی می‌ده آدم تولدش یه همچین روزی باشه! تولد یکی دیگه از دوستام هم 10 آبانه! واو!

تولد یاسی هم 10 آبانه! تولدت مبارک!

چقدر من ملت آبانی رو دوست دارم!

از شنبه تا سه ‌شنبه‌ی این هفته ما تا حدودا ساعت 6 – 7 می‌موندیم مدرسه مشقامون رو می‌نوشتیم! خیلی حال می‌داد!

نمی‌دونم تو مدرسه‌های شماها هم یهو همه مریض شدن یا نه، تو مدرسه‌ی ما که این‌طور بود. یعنی یه چند روزی از کل کلاس فقط نصفمون اومدن! البته من پای ثابت بودم! با این که یه کم هم مریض شدم، بازم رفتم مدرسه! از بس که مشتاق درس و مشقم!

خوبیش این بود که چند تا از معلم‌ها کوییز موییز رو بی‌خیال شدن رفت!

آهان، قرار بود چهارشنبه، به مناسبت ولادت امام رضا (ع) پاشیم بریم اردو. کلی برنامه هم ریخته بودیم که بریم جوجه کباب درست کنیم و اینا! ولی آموزش پرورش لطف کرد بخش‌نامه داد که اردوها کلا لغو بشن! ما هم به جاش یه جشن مختصر گرفتیم و مولودی و اینا داشتیم و کلا گلومون رو پاره کردیم!

همین! در اصل می‌خواستم فقط تولد خودمو تبریک بگم!

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

سلام! امروز هم درباره‌ی مدرسه می‌نویسم هم درباره‌ی نت! اول مدرسه...!

ما دوشنبه‌ها ورزش داریم. وسط روز اومدن بهمون خبر دادن که امروز دو زنگ ورزش رو می‌خوایم بریم کوه! همین یارو توچال! ما کلا همش می‌خندیدیم. یکی از موارد جالب رو می‌خوام واستون تعریف کنم ولی قبلش یادآوری می‌کنم که مدرسه‌ی ما چادر اجباریه!

من و چند تا از دوستام داشتیم همین‌طوری می‌رفتیم و یه پیرمردی هم از جلو می‌اومد.

پیرمرده: این پارچه‌ها چیه به خودتون آویزون کردین؟!

آدم بوقی! باز پسر جوون بود یه چیزی! پیرمرد چی بود نصیب ما شد آخه؟!

 

یه زنگ تفریحی:

یکی از دوستام: این مال توئه! (یه شوکورول بهم داد.)

من: آخ جون سیگار!

گذاشتم دهنم یه گاز که بهش زدم بقیه‌ش افتاد زمین!

- ببین یکی دیگه بده، اون افتاد زمین!

این بار 4 تا چوب شور داد که باز نصف یکی‌شون افتاد زمین! اصولا سیگار کشیدن... چیز! خوراکی خوردن به ما نیومده!

 

حالا می‌ریم سراغ مسائل داغ اینترنتی!

تا حالا به طرز نوشتنتون توجه کردین؟ منظورم اونایین که وب دارن. مثلا همین پی‌نوشت‌های آخر پست‌هامون!

من: پ.ن./ پ.ن2./ پ.ن3./ ...

یاسی: پ.ن:/ پ.پ.ن:/ پ.پ.پ.ن:/ ...

الهه: پی نوشت/ پی پی نوشت/ پی پی پی نوشت/ ...

ژیلا: فکر نوشت1/ فکر نوشت2/ فکر نوشت 3/ ...

اینم جالبه که تازه به ذهن خودم رسیده: پی نوشت/ پی نوشت نوشت/ پی نوشت نوشت/ پی نوشت نوشت نوشت/ پی دیگه حوصله نداشت بنویسه!

ولی خداییش همون اولیه (مال خودم) از همه بهتره!

 

یه بحث داغ اینترنتی دیگه اینه: اول شدن در نظرات!

وای وای وای! فکر کن یه وبلاگی باشه بهار و الهه جز بازدید کننده‌هاش باشن! می‌ترکه اونجا!

- اول شدم‌م‌م‌م! هوراااا!

- نه بوقی خودم اول شدم! اونم با نیم‌فاصله و :دی!

- بوقی خودتی‌ی‌ی‌ی! من اول شدم‌م‌م‌م!

- نه‌خیر من اول شدم می‌زنم لهت می‌کنم‌ها! می‌گم فاطمه بخورتت‌ها!

- انگشتات رو با اسید معده‌ت مخلوط می‌کنم‌م‌م‌م می‌ریزم تو حلقت‌هاااا! می‌گم من اول شدم بگو چشم‌م‌م‌م!

صاحاب وبلاگ: اصلا دو تاتون اول شدین! از این به بعد نظرا رو تاییدی می‌کنم هیچ‌کدومتون اول نشین!

حتما خودتون متوجه شدین کدوم الهه‌س کدوم بهاره!

 

پ.ن. آقا تکلیف ما رو روشن کنید! کیا می‌خوان دیگه نیان نت؟! و به چه دلیل؟!

پ.ن2. خطر ریزش رو یادتونه؟! که گفتم یه اسمی نوشتن و بعد روش رو رنگ کردن؟! حالا جلوش یه کلمه‌ی دیگه نوشتن... جنبه داشته باشین‌ها! شده خطر ریزش نظام!

پ.ن3. هر کی بیاد و نظر نده، خیلی... بوقیه!

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

سلام! با درس و مشقا چه می‌کنین؟! تو این چند هفته اتفاق جالب زیاد افتاد، چند مورد رو داشته باشین:

 

مورد اول:

کلاسی به نام پژوهش

معلم: بچه‌هایی که جدید اومدن کیان؟!

من و یه عده دیگه دستمونو بردیم بالا.

یکی از بچه‌ها: ماشاالله همه هم که تو ردیف وسط نشستن!

من: آخه شما که ما رو وارد جمعتون نمی‌کنین!

کلاس کلی شلوغ شد! یکی از دوستام آروم گفت: بذار همچین وارد جمع بکنمت که دیگه نتونی بری بیرون!

البته شوخی کرده بودم‌ها! بچه‌هایی که از راهنمایی تو مدرسه‌مون بودن، کلی هم تحویلمون گرفتن.

 

مورد دوم:

کلاس فیزیک، معلم داشت داشت رو تخته شکل یه توپ رو می‌کشید که بحث انرژی‌ها رو توضیح بده.

- ببینید، من اینجا یه توپ دارم...

کل بچه‌ها: قلقلیه!

چه خوبه گاهی همه پایه‌ن!

 

مورد سوم:

دومین جمعه‌ی سال تحصیلی رفتیم مدرسه! برنامه‌ای بود که به ریاضی علاقه‌مند بشیم! در کل جالب بود، من که از صبح با یه سودوکو سر و کله می‌زدم!

یه قسمت مربوط به هندسه‌ش این بود که کف حیاط یه فرش بکشیم! از همه باحال‌تر همین بود!

تازه چند تا لپ‌تاپ هم گذاشته بودن که مثلا استفاده ریاضی‌ای ازش کنیم. منم که دیدم یکی رفته تو ای‌میلش، گفتم بد نیست به چند تا از دوستام قفس رو نشون بدم!

 

مورد چهارم:

کلاس زبان! معلم خودمون نیومده بود. به جاش یکی اومده بود که خیلی هم خوب حرف می‌زنه و اینا. (تو آپ قبلی هم درباره‌ش نوشته بودم.) بعد این بهمون گفت سه بار بگیم: The big black bog, bled black blood!

فقط سعی کنین سه دفعه تند بگین اینو! کل کلاس می‌خندیدن! منم که تو جو وبلاگ بودم، هی به جای باگ می‌گفتم بلاگ!

 

مورد پنجم:

کلاس ادبیات. ما یه درسی داریم درباره‌ی جنگ رستم و سهراب. اونایی که اول دبیرستان رو گذروندن می‌دونن. معلم‌مون گفته بود ما اینو بخونیم و خلاصه‌شون بلد باشیم. بعدشم سر کلاس از من خواست خلاصه‌شو بگم. منم یه چیزی تو مایه‌های "اوهو" گفتم و بعد گفتم: مفصل بگم چی شد یا خلاصه‌ی خلاصه؟!

- تو شروع کن بگو، من بهت می‌گم.

- ... بعدش رستم به تهمینه می‌گه این مهره رو بگیر اگه بچه‌مون پسر بود بزن به بازوش، اگه دختر بود بنداز گردنش...

کل بچه‌ها: بزن به موهاش! گردنش چیه؟!

- همون! بعدشم رستم نمی‌دونم چرا می‌ره... (نمی‌دونم چرا رو با یه لحن خیلی خاص گفتم!)

آخه مگه رستم مجبور بود وقتی نمی‌خواد پیش زنش بمونه، زن بگیره؟!

 

مورد ششم:

کلاس زیست! بخش مربوط به نظریه‌ی خلق‌الساعه.

معلم یه توضیحی داد که دوستم گفت: پس قدیمی‌ها چطوری بچه‌دار می‌شدن؟!

چند دقیقه بعد، معلم: قدیم‌ها بعضیا فکر می‌کردن هر جا گلدون باشه، عقرب هم به وجود میاد! در حالی که اینطور نیست، به خاطر شرایطش، عقرب‌ها می‌رن اونجا. همینه دیگه که امروز جوون‌ها ازدواج نمی‌کنن. مشکل مَسکنه!

 

پ.ن. یادتون نوشته بود یه جا نوشته خطر ریزش آقا ابراهیم میرزایی؟! مثل اینکه از شهرداری میان تو وب من! چون رفتن روش رو رنگ کردن!

پ.ن2. رفتم کلاس تکواندو! چقدر این کره‌ای‌ها زبانشون جالبه!

پ.ن3. چقدر گذاشتم تو این آپ!

 

همین! نظر بدین، خب؟!

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام! چطورین؟! با بدبختی... یعنی با درس و مشقا چه کار می‌کنین؟!

بی‌مقدمه، از شبی که فرداش می‌خواشتم برم مدرسه شروع می‌کنم!

 

- بابا! زنگ بزن به این راننده سرویسه ببین کی میاد!

بابام گوشی رو گذاشت رو آیفون:

- ... ایشون ساعت شیش و ربع دم در باشه!

من: مااااااا!

 

صبح، خواب‌آلود پاشدیم و تا کارامون رو کنیم، سرویس اومد. تو سرویسمون دو تا اولی هستیم و دو تا سومی. خلاصه من داشتم فکر می‌کردم الان می‌ریم مدرسه و هیشکی نیومده می‌گیرم یه چرت می‌زنم. ولی ماشاالله مدرسه شلوغ بود شدید! تا با همه سلام‌علیک کنیم و اینا، زنگ خورد و بعد از مراسم صبحگاهی رفتیم سر کلاس.

 

زنگ اول فیزیک داشتیم. (سالی که نکوست از اول مهرش پیداست!) همین جلسه‌ی اول کلی کار ریخت سرمون! عجب غلطی کردیم اکسل بلدیم‌ها! حالا باید بریم نمودار درست کنیم!

زنگ تفریح اول، من و دوستم رفتیم و به عده‌ای از مربیان گرامی، آغاز سال تحصیلی رو تسلیت گفتیم!

زنگ دوم شیمی داشتیم. نسبتا خوب بود. زنگ سوم بازم فیزیک داشتیم.

زنگ چهارم دین و زندگی داشتیم! معلمه بعد از کلی حرف زدن شروع کرد به درس دادن مقدمه‌ی کتاب! (فقط دستم به این مولف‌ها برسه...!)

 

آخر از همه زبان داشتیم. با شنیدن اسم این درس چیزی یادتون نمیاد؟! باو دپارتمان بوقی زبان دیگه! که چند وقت پیش درباره‌ش آپیدم! بعد از اینکه به زور خودمون رو تو اون میز و صندلی‌های تنگ جا کردیم، دیدیم که اوهوه! این خانومه کیه تو کلاس؟ نکنه معلممون عوض شده؟! خانومه هم شروع کرد تند تند انگلیش حرف زدن!

همگی: وات؟!

منم از حرفاش فهمیدم که می‌گه ما خیرسرمون ادونسیم (advance. بالاترین سطح زبان ترمی مدرسه!) و باید بفهمیم چی میگه!

بعد رفت (یکی از معلم‌های زبان بود.) و معلم خودمون اومد.

- سلام، جمع کنین بریم کلاس پیش دانشگاهیا!

همگی: هوراااا!

بعدش هم شروع کردیم به حل کردین دوره‌ی سوم راهنمایی که فوق‌العاده مسخره بود! یه سری ز سوالای همین دوره‌ی کتاب رو گفته خونه حل کنیم. اولین سوالش اینه: How old are you?! ما موفق می‌شیم!

 

معلم فیزیک، اول گفته بود که همین امشب که رفتین خونه، تمرین 1 تا 13 رو حل کنین. (پلی کپی. توضیح داره که تو پی‌نوشت‌ها می‌دم.) بعد، حرفش عوض شد و گفت امشب از 12 تا 23 حل کنین. اون یکیا آسونن. منم رفتم خونه شروع کردم به بچه مثبت بودن و درس هر روز رو همون روز خوندن! همچین که به سوال 10، 11 رسیدم یادم اومد اصلا اینا رو نباید حل می‌کردیم!

 

درباره‌ی پنج‌شنبه هم یه توضیحی بدم. زنگ اول که اخلاق داشتیم که جزو پرورشی‌مونه. حدس بزنید کلاسمون کجا بود! خودتون بگین! می‌دونم می‌دونین! کلاسمون افتاده بود دپارتمان بوقیه!

اصولا اگه دانشجو باشید یا اصلا اگه تا حالا سر همین کلاس دینی نشسته باشین، می‌دونین چطوریه! اونم زنگ اول! حرفای معلم که به قدر کافی خواب‌آور هست، اول صبح هم که...!

اخلاق! از بس بااخلاق بودیم اومدیم اینجاها! آخه ما از کجا بدونیم چطوری باید جلوی زبون رو گرفت؟! مثلا شما معلمی!

 

زنگ دوم رو بگو! مثلثات! یکی نیست بگه اگه آموزش پرورش می‌خواست ما این چرت و پرتا رو بدونیم، یه فکری می‌کرد خودش! ما جلسه‌ی اول فکر کنم کل مبحث مثلثات ریاضی یک رو خوندیم رفت!

معلمه رو بگو! ریاضی محض خونده. جدی! نمی‌شه باهاش شوخی کرد!

- حواستون باشه که اگه دو بار تکلیف نداشته باشین، خیلی بد می‌شه. (یادم نیست گفت چی می‌شه دقیقا!)

یکی: دو بار تو هر ترم یا دو بار تو کل سال؟!

من: نداشته باشی که بهتره! (حرف حساب زدم دیگه! جوک که نخواستم بگم!)

معلمه یه کم نگام کرد. منم دیدم اوضاع بی‌ریخته، گفتم جلسه اول خوب نیست این فکر کنه ما کلاس مثلثات دوست‌داشتنی رو به مسخره گرفتیم! تصمیم گرفتم توضیح بدم که آدم بهتره کلا منفی نگیره تا به این فکر باشه که حداکثر چند تا می‌تونه بگیره و اونم تایید کرد و به خیر گذشت!

 

بعدش ادبیات داشتیم، بعد دوباره مثلث، بعد باز ادبیات! (من حال ندارم مثلثات رو کامل بگم! می‌گم مثلث!) همین دیگه! ممنون که این همه رو خوندین! خودم که از این همه نوشتن خسته شدم! فعلا بای!

 

×××

 

پ.ن. چرا بعضی از بچه‌های ما فکر می‌کنن خیلی بزرگ شدن و بغل کردن همدیگه مسخره‌س؟! جدا از آنفولانزای خوکی! باو نخواستیم ببوسیمت که! آدم وقتی حالت یه سری افراد رو می‌بینه، می‌فهمه اینو نمی‌تونه بغلش کنه!

 

پ.ن2. اینا خواستن محیط مدرسه برامون جالب بشه، از این وسایل ورزشی‌ها که تو پارک‌هان، گذاشتن واسه‌مون. ما به جای اینکه یاد پارک و شادی و اینا بیفتیم، دیگه پارک هم جرئت نمی‌کنیم بریم!

 

پ.ن3. مانتوهای بوقی آبی روشن دادن بهمون! همه از دم استقلالی! منم نشسته بودم روی همون وسایل ورزشی که پشت مانتوم کلا روغنی شد! ورزش هم نیومده بهمون!

 

پ.ن4. معلم فیزیکمون گفته لای هر صفحه‌ی کتابمون برگه بذاریم، سیمیش کنیم. کلی هم جزوه داده که لای هر برگه‌ش، دو تا برگه بذاریم و سیمیش کنیم! البته من واسه دومی کلاسور خریدم، ولی توانایی حمل کیف از توانمون خارجه!

 

پ.ن5. یه آدم بوقی می‌ره عکاسی، پشتشو می‌کنه به عکاس!

- آخه بوقی! چرا پشتتو کردی به دوربین؟!

- آخه می‌خوام عکسو واسه یه نفر بفرستم که باهاش قهرم!

 

پ.ن6. شرط می‌بندم این جوکه رو نشنیده بودین! همین‌طوری رسید به ذهنم! ولی واقعا، چه لزومی داره آدم واسه کسی که باهاش قهره عکس بفرسته؟!

 

پ.ن7. تو راه رفتنمون به مدرسه، یه زمینی رو دارن می‌سازن، دورش نرده کشیدن و روش هی نوشتن که توقف ممنون، خطر ریزش. بعد یه سری عباراتی هم روی نرده‌ها ملت با اسپری نوشتن که چند جاش این‌طوری شده: خطر ریزش آقا ابراهیم میرزایی! حالا آقای میرزایی کیه، نمی‌دونم!

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 سلام. خوبین؟

دیدین چی شد؟ دیدین؟ اون دو ماه و نصفی تابستون شیش سال طول کشید تا بگذره. اما این دو هفته‌ی آخر داره عین برق می‌گذره و من نگاه که می‌کنم می‌بینم اصلا آماده نیستم پاشم برم مدرسه!

دلیل اول اینه که هنوز بعضی روزا ساعت یک ظهر پا میشم!

دلیلی دیگه‌ش اینه که تقریبا هیچی از درسایی رو که تو کلاسای تابستونی داده بودن، دوره نکردم، اون جزوه‌ای رو که معلم فیزیکه گفته بود اول مهر می‌پرسم، نگاهش هم نکردم. و هنوز یکی از تحقیق‌های زیستم مونده. و همه‌ش یه هفته برای این کارا وقت دارم.

اینا رو ول کن! دیشب دوباره بدخواب شده بودم، فکر کردم یه آپ کنم طنز! با حضور خودم و الهه و ژیلا و یاسی و بهار! خیلی هم با سوژه حال کرده بودم و هی خداخدا می‌کردم زودتر صبح بشه بیام متنشو تو ورد بنویسم. (من متن پست‌هامو همیشه تو ورد می‌نویسم، بعد وصل می‌شم و اینا.) حالا صبح پاشدم اصلا اون حس و حال رو ندارم.


تقصیر خودمه دیگه. رفتم تو چهار تا وبلاگ که نویسنده‌هاشون همه‌ش از ناامیدی و اینا حرف می‌زنن، یحتمل تاثیر گذاشته روم! ولی به هر حال اون آپ طنزه رو می‌کنم. ولی وسط مهر که روحیه بدم به همه! (البته اگه دیدین با خوندن مطالب وب من حس ناامیدی و بدبختی بهتون چیره شده و اینا، دیگه نیاید! ولی من حس می‌کنم تو اون گیر و دار مدرسه،‌ یه مطلب طنز می‌تونه مفید باشه! حداقل اون شکلک دو نقطه دیش روحیه می‌ده به آدم!


دیشب رفتم کتاب هدیه‌ی اسپنسر جانسون رو خوندم! فکر کنید! من و کتاب روان‌شناسی! بی‌خیال باو! خب، خلاصه‌ی این کتاب اینه که آدم باید تو زندگیش رو زمان حالش متمرکز باشه، از گذشته درس بگیره و واسه آینده‌ش برنامه‌ریزی کنه تا موفق بشه! غیب گفتم، نه؟! می‌دونم! از همون بچگی دارن اینا رو بهمون می‌گن. ما هم که اصولا عادت داریم به حرف حساب گوش نمی‌کنیم!


خب،‌ دیگه چیزی ندارم بگم. فعلا خدافظ!

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

تا حالا شده به خودتون بگین: «من آدمم؟ یا کرگدن؟ یا کرفس؟!» تا حالا شده با خودتون فکر کنین چه خصوصیات خوب و بدی دارین؟! پس تست‌های زیر رو جواب بدین تا خودتونو بهتر بشناسین!

 

1. عروسی یکی از آشنایانه! شما چه کار می‌کنین؟

الف) سعی می‌کنم اگه کسی کمک خواست در دسترس باشم و کلی هم به عروس و داماد تبریک می‌گم!

ب) هنگام فیلم‌برداری برای دوماد شاخ می‌ذارم! روی صندلی عروس چسب می‌ریزم! و چهار چرخ ماشین عروس رو پنچر می‌کنم که شب نرن تو خیابون آلودگی صوتی ایجاد کنن!

ج) اگه حال داشتم تو عروسی شرکت می‌کنم و لم می‌دم رو یه صندلی و سعی می‌کنم از تمام خدمات پذیرایی استفاده کنم!

 

2. سر جلسه‌ی امتحانه. یه سوال 2 نمره‌ای رو بلد نیستین! چه کار می‌کنین؟

الف) کلی فکر می‌کنم و اگه یادم نیومد، بی‌خیالش می‌شم. بعد از امتحان می‌رم اون قسمتو می‌خونم تا همیشه یادم بمونه!

ب) بغل دستیمو تهدید می‌کنم که اگه جوابو بهم نگه، مجبور می‌شه با انگشتای له شده، چشماشو از روی زمین برداره!

ج) در نهایت آرامش کتابو زیر میز باز می‌کنم!

 

3. تو خیابونین و دارین آب‌نبات مبارک‌تون رو لیس می‌زنین! یه بچه می‌بینین که داره نگاهتون می‌کنه. چه کار می‌کنین؟!

الف) به نزدیک‌ترین بقالی رفته و شیش تا آب‌نبات، دو تا پفک نمکی، چیپس مزمز با طعم‌های مختلف، انواع شکلات و آدامس رو براش می‌خرم!

ب) جلوی صورت آن بچه رفته، آب‌نبات را تا آخر لیس می‌زنم و آدامسش را می‌دهم او بخورد!

ج) بی‌تفاوت رد می‌شوم!

 

4. کدوم موسیقی را بیشتر می‌پسندین؟!

الف) آهنگ‌های بی‌کلام ریچارد کلایدرمن، بتهوون، باخ، و دیگر نوابغ موسیقی. به علاوه‌ی آهنگ‌های سنتی افتخاری و دیگران!

ب) رپ‌های ساسی مانکن و دیگر رپر‌های ایرانی و خارجی، راک و هر موسیقی تند دیگری که حال بدهد توی ماشین بگذاری و هی در خیابان‌ها رفت و آمد کنی!

ج) آهنگ‌هایی که دارای مجوز از وزارت ارشاد می‌باشند!

 

5. اتاقتون چه شکلیه؟

الف) کاملا مرتب. برق می‌زند و اینها!

ب) پتویم روی مانیتور پهن شده! یک لنگه جوراب روی کتاب ادبیات روی کف زمین ولو است! خورده‌های نان و شکلات در جای جای اتاق به چشم می‌خورد! پوسترهای پاره‌ی بارسلونا و جنگ ستارگان روی دیوار قرار دارند!

ج) اتاق تقریبا مرتب است؛ به جز اینکه باید جارو شود ولی حالش را ندارم.

 

×××

 

نتیجه‌ی تست:

اگر گزینه‌های الف را بیشتر انتخاب کرده‌اید، شما آدم هستید!

اگر گزینه‌های ب را بیشتر انتخاب کرده‌اید، شما کرگدن هستید!

اگر گزینه‌های ج را بیشتر انتخاب کرده‌اید، شما کرفس هستید!

اگر ترجیح داده‌اید گزینه‌ای را انتخاب نکنید و فک کرده‌اید این تست فقط برای خنده است، شما بوقی بیش نیستید!

 

من دلم می‌خواست یه خورده طنزتر بنویسم، ولی نشد. چون ارزش روان‌شناسی پایین می‌اومد! حالا جنبه‌ی طنز رو بذارید کنار، یه دور دیگه تستا رو جواب بدین و ببینید ویژگی‌های یه آدم رو دارید یا نه. کرگدن (!) کنایه از بی‌خیال بودن، بدجنس بودن و ایناس! کرفس هم یعنی بی‌حوصله و بی‌تفاوت!

 

×××

 

پ.ن. من فکر کنم کرفس باشم!

پ.ن2. تو نظرات بگین شما چی هستین!

پ.ن3. این تست‌ها، نتیجه‌ی بدخوابی کلی شب پیشه!

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

خب، ما هفته‌ی پیش اهواز بودیم و با الهه قرار گذاشتیم که شنبه صبح (24 مرداد 88!) بریم همدیگه رو ببینیم! تو این آپ قراره من گزارش میتینگو بذارم. ولی اول می‌خوام دو مورد از میتینگ پارسال‌مون که اواخر تیر بود رو هم بذارم:

خیلی جالب بود. من و مامانم ایستاده بودیم تو پاساژی که قرار بود اونجا همدیگه رو ببینیم. بعد الهه و مامانش از جلومون رد شدن.

مامان من: اینا نبودن؟

من: نه فکر نکنم.

دو دیقه بعد اومدن و من کلا ضایع شدم!

چند دقیقه بعد:

من: ویز ویز ویز!

الهه: چقدر آروم حرف می‌زنی! چی؟

من: می‌گم ویز ویز ویز!

الهه: باو نمی‌فهمم! یه کم بلندتر!

من: بوقی دارم خود کلمه‌ی ویز رو می‌گم!

این کنایه از آروم حرف زدن من بود!

حالا اینا رو وللش! بریم سر میتینگ امسال:

ما رفته بودیم تو مجتمع کارون منتظر الهه اینا. الهه اس ام اس داد گفت تا یه ربع دیگه می‌رسیم. بنابراین ما تصمیم گرفتیم بریم یه گشتی بزنیم تو مغازه‌ها و اینا! تو یه مغازه بودیم که الهه زنگ زد بهم. من رفتم از مغازه بیرون که باهاش حرف بزنم دیدم یه خانمی با دخترش جلوم هستن. در عرض یک ثانیه این فکرا از ذهنم گذشتن:

1. چه جالب! این دختره هم داره با گوشی حرف می‌زنه!

2. چه جالب! به نظر می‌رسه صدای الهه، علاوه بر گوشی، از یه متر جلوتر هم شنیده می‌شه!

3. عجب! این خانمه چقدر شبیه مامان الهه‌س!

4. پس نتیجه می‌گیریم این دختره هم خود الهه‌س! ولی چرا اصلا شبیهش نیست؟!

و کاشف به عمل اومد اینا خودشونن و ما هم رفتیم جلو سلام کردیم و اینا!

خانوم‌ها رفتن با هم یه گشتی بزنن و من و الهه موندیم تو یه کافی شاپ بوقی! الهه لطف کرد یه کارت بهم داد و یه دفترچه خاطرات. (البته دفترچه رو هدیه ندادها! داد که براش چرت و پرت بنویسم!) بعد دو تا پسر اومدن کنار ما نشستن! منم به الهه اشاره دادم که پاشو بریم یه جای دیگه. ما رفتیم همون نزدیکی. بعد دیدیم که اون پسرا پا شدن رفتن ما هم برگشتیم سر جامون! هی با هم حرف می‌زدیم و این الهه هم هی می‌خندید رو اعصاب من پیاده‌روی می‌کرد!

الهه: آره دیه، داشتم با فلانی چت می‌کردم... البته من باهاش رابطه‌ی زیادی ندارم‌ها!

من: ببخشید اون‌وقت با کی رابطه‌ی زیادی داری؟!

در ضمن، ما معنای کلمه‌ی بوقی رو هم کشف کردیم! ببینین، وقتی به کسی می‌گین بوقی، یعنی اینقدر فحش بدی می‌خواستین بدین، که خودتون فهمیدین و با یه بوق سانسورش کردین!

الهه یه جور دیگه هم اعصاب منو خورد می‌کرد. وقتی درباره‌ی کسی حرف می‌زد، اسمشو می‌گفت خب، و البته درباره‌ی پسرا هم کم حرف نمی‌زد! (همین شکلی بحثای درن شان فنزی پیش می‌اومد. نه اینکه بگه با فلان پسر چت کردم و از این جور حرفا!)

الهه پیشنهاد داد که زنگ بزنیم به الناز ولی من گفتم نه. (اصلا درست نیست آدم شماره‌ی دوستای اینترنتی‌شو داشته باشه! گفته باشم!) اینو بگم ما مثل خیلیا نیومدیم سوسول بازی درآریم اسم کسایی رو که به یادشون بودیم رو بنویسیم. چون به یاد کسی نبودیم کلا!

شوخیدم! ما کلا به یاد همه بودیم و از خیلیا اسم بردیم و یاد کردیم و اینا. ولی بهتره اینجا ننویسم. این‌طوری هر کس دلش خواست می‌تونه بگه حتما به یاد منم بودن. (حتی اگه ما رو نشناسه!) کلا خیلی خوش گذشت بهمون! جاتون خالی!

آپ خیلی طولانی شد! کاری ندارین من برم! خدافظ و اینا!


نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

همون‌طور كه گفتم، من چند روز پيش نرفته بودم مدرسه. خب، اون روز یه برگه‌ی عربی داده بودن به بچه‌ها و من دوشنبه‌ی این هفته، زنگ خونه که خورد، رفتم بگیرمش واسه فرداش. (شخصیت‌های اصلی: خانوم‌ها بهمانی و ایکس!)

- خانوم فلانی، من این برگه‌م رو از کدوم بوقستانی گیر بیارم؟!

- از خانوم بهمانی!

- خانوم بهمانی، من برگه‌مو می‌خوام!

پس از کلی وقت تلف کردن: بیا، این اصلشه. برو پایین کپی بگیر، برش گردون. بذار زنگ بزنم بگم داری میای!

- سلام ایکس، چطوری؟! چه خبر؟! من یکی رو می‌فرستم پیشت کپی بگیره.

من:

-  ... باو من از کجا می‌دونستم تو اومدی؟! ... ااا! باو من تازه از ایگرگ شنیدم تو اومدی!

من:

- ... خب حالا من اینو می‌فرستم پیشت کپی بگیره.

خلاصه سه طبقه رفتم پایین. این ایکس گفت که نمی‌شه و من به تعداد گرفتم. بعدشم زنگ زد به اون بهمانی! که یه کم مدت حرف زدنشون کمتر از دفعه‌ی قبل بود و من دوباره فرستاده شدم سه طبقه بالا! حالا نکته اینجاس که خانوم بهمانی تو دفترش تشریف نداشت! گفتم برم پایین برگه رو بدم به این ایکس بگم بی‌خیال که طبقه‌ی دوم، بهمانی رو دیدم که برگه‌ی من دستشه و خدا رو شکر به خیر گذشت!

نکته: البته طبیعیه که اسم این افراد بهمانی و ایکس میکس نبود!

؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،

امروز (چهارشنبه) روز آخر کلاس‌های تابستونی بود و تموم شد و ما رفتیم پی کارمون! یه جشنی هم داشتیم  امروز (به مناسبت نیمه‌ی شعبان) که به اختصار می‌گم چی گذشت و اینا:

1. پخش سرود ملی و مسخره بازی‌های من و دوستم!

2. مجری‌ها اومدن کمی حرف زدن.

3. قرآن خوندیم.

4. دوباره مجری‌ها اومدن و فکر کنم اینجا بود که مسابقه‌ی بوقی پانتومیم برگزار شد!

5. گروه سرودمون اومدن... فوتبال بازی کردن! خب، گره سرود احتمالا سرود می‌خونه دیه!

6. دوباره مجری‌ها اومدن. قبل از برنامه بهمون بسته‌های شکلات داده بودن و اینجا به برنده‌های مسابقه و کسایی که یه شماره‌ی خاص تو بسته‌شون بود، جوایز بوقی دادن! (جعبه‌های کادوی قشنگی که توشون جعبه‌های درب و داغونی بود که توی اونا چیپس و پفک و از این جور چیزا بود!)

7. فکر کنم چیز دیگه‌ای نبود. البته گه گاه بین شماره‌های بالا یه سری آهنگ بی‌کلام و باکلام هم پخش می‌شد. (از اینا که تو تلویزیون پخش می‌شه!) و همین‌طور یه کلیپ که یه قسمتش فیلم بچه‌های مدرسه‌مون بود تو جمکران.

من و بغل دستیم در تمام مدت برنامه مسخره بازی درمیاوردیم. مشکل دوبین فیلم‌برداری‌ای بود که گه گاه می‌چرخید و از ما سوتی می‌گرفت!

دلم واسه مجری‌ها سوخت! هنوز حرفشون تموم نشده، بچه‌ها ته سالن (غیر اول!) دست می‌زدن براشون! ولی خب چون از بچه‌های خودمون بودن، ما عین آدم واسه‌شون دست می‌زدیم!

 

نیمه‌ی شعبان رو هم به همه تبریک می‌گم!

فعلا بای!

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام به همه! این آپ به دو چیز می‌پردازه: بازی! و نوشته‌های خودم!

این بازی‌های وبلاگی هم چیزای بس باحالی هستن‌ها! یکی راهش می‌ندازه و چند نفرو دعوت می‌کنه و اینا و اینا! بازی‌ای که امروز می‌خوایم بکنیم، یه قل دو قله! (ورژن جدید :دی رو حال می‌کنید؟!)

شوخی کردم! ما میایم قسمتی از آهنگایی رو که دوست داریم و رومون تاثیر گذاشتن و اینا رو می‌نویسیم. ممنون از موژان که دعوتید مرا!

 از آهنگای خارجکی شروع می‌کنم:

** Chris De Burg **

Say goodbye to it all

این آهنگیه که وقتی انگلیسیم اون‌قدری راه افتاده بود که بتونم کلمات‌شو تلفظ کنم، می‌خوندمش! دو سه قسمت اولشو هم حفظ بودم و کلا خیلی باهاش حال می‌کردم و اینا! قسمت اولشو می‌ذارم:

Took a boat over Lake Geneva, it was raining all night long,
We were lucky and we saw no enemy, and came from Switzerland, poor refugees,
Far from the guns of war, we said goodbye to it all…

Borderline

… And it's breaking my heart, I know what I must do,
I hear my country call me, but I want to be with you,
I'm talking my side, one of use will lose,
Don't let go, I want to know that you will wait for me until the day,
There's no borderline, no borderline…

 

   ** Backstreet Boys **

Masquerade

This scenes so hypnotic, smoking mirrors, lights and magic, paper faces in gold
There's solider boys, beauty queens, Everyone's a mystery
It's got me losing control…

Fallen Angle

You had me fooled, you were so good at that
I'm so unglued, too many pieces to put back
You were the best by far, how did we end up like this
I even know who you are, I can't believe it's like this
I wanna know: [chorus] How does it feel to be a fallen angel…

ایرانی هم بیشتر از آهنگای غیر عشقولانه‌ی یاس خوشم میاد! چون اول از یه بدبختی‌ای شروع می‌کنه و بعد می‌گه باید امید داشته باشیم و اینا! ولی دیگه ایرانی نمی‌ذارم، همین کافیه! کلا آهنگ ایرانی زیاد گوش میدم، اما خوشم نمیاد خیلی.

منم از الهه، سارا، یاسی و یاسی (!) دعوت می‌کنم بنویسن بلذتیم!

؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛

حالا می‌ریم سراغ چرت و پرت‌های خودم! یه چیز درباره‌ی مدرسه‌مون بگم:

مدرسه‌ی ما یه قسمتی درست کرده به اسم دپارتمان زبان! ما دو روز تو هفته زبان داریم، یه روزش تو کلاس مائه، به روزش تو این دپارتمانه. خب، همون روزای اول، من کلی تو کف بودم ببینم این دپارتمانه کجاس و چه شکلیه و هی فکر می‌کردم کلی خفنه و کلاس داره و چقدر باحاله که ما توش کلاس داریم و کلاس می‌ذاریم و کوفت و اینا! تو ساختمون راهنمایی یه دپارتمان دیده بودم، اما از بچه‌ها که پرسیدم، گفتن یکی هم تو دبیرستان هست و آدرس دادن که کجاس. منم گفتم آخه چرا من ندیدمش تا حالا؟ کلاس به این باکلاسی! هوم؟ هین؟ هون؟!

سه‌شنبه رسید و ما رفتیم سمت این کلاس! تابلویی هیچی هم نداشت. با دوستان رفتیم تو...!

فکر کنم همه دقیقا به این حالت دراومدن: ااا! دپارتمان اینه؟!

و حالا به توصیف دپارتمان‌مون می‌پردازم! اگه فرض کنیم مساحت کفش 3 متره، حدود 1 متر جا هست برای حرکت! چهار تا میز دراز که چسبیدن به دیوارا و ما باید بچپیم توشون! چند تا کمد هست پر از کتاب‌های مختلف زبان و دیکشنری و اینا! (که طبیعیه تو دپارتمان زبان باشه!) یه پنکه سقفی که زرت و زرت می‌چرخه و درجه‌ش هم مشکل داره. (یعنی ما تازه فهمیدیم که باید کمش کنیم تا زیاد بشه! یا یه همچین چیزی!)

و جالب‌ترین چیز: یکی دو ردیف کابینت به دیوارا چسبیده! انگار آشپزخونه‌س!

این‌قدر سخته چادرتو بذاری تو جامیز (از بس فنقلیه جامیزش!)، کیفتو بذاری جلوی پات و بدبختی تازه وقتی شروع می‌شه که مدادت بیفته زمین! برداشتنش دردسریه! (تجربه دارم که می‌گم!) اما خلاصه ما به خاطر عشقمون به زبان تحمل می‌کنیم! (بی‌خیال بابا!)

دیروز حالم بد بود، نرفتم مدرسه، یه روز این دپارتمان رو پیچوندم!

در پایان می‌گم دیدم خیلی نسبت به اوضاع بهتر شده: من دبیرستان و دوستای جدیدم رو خیلی دوست دارم! می‌خوای بخوا، نمی‌خوای نخوا! واقعا فکر نمی‌کردم تو سه هفته این‌قدر به دوستام وابسته بشم. کم کم دارم نگران می‌شم یه ماه و نیم بقیه‌ی تابستون رو از بیکاری چه کار کنم؟!

فعلا همین!

پ.ن. جوک بامزه ندارم!

پ.ن2. جمله‌ی بامفهوم ندارم!

پ.ن3. شعر قشنگ ندارم!

پ.ن4. حال ندارم!

پ.ن5. شما چرا نظر نمی‌دید؟!

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

- ببخشید شما اسمت چیه؟

- چطور مگه؟

- آخه من و دوستم دعوامون شده...

- مگه سر من دعواتون شده؟!

- نه باو مگه آدم قحطه؟!

 

این چند جمله (که البته دقیقا اون چیزی نیستن که پارسال بین من و یکی از اولی‌هامون رد و بدل شد!) یکی از مکالمه‌های بی‌مزه‌ای بود که من تو سه سال راهنمایی داشتم! آخرش هم نه من اسممو بهش گفتم نه فهمیدم چرا اسممو می‌خواست بدونه!

 

بالاخره این سه سال راهنمایی هم تموم شد و ما وارد دبیرستان شدیم!

 

حدود یه ماه، باید تو تابستون بریم مدرسه، هدف: بدبخت شدن! بیچاره شدن! له شدن! نابود شدن! داغون شدن! له شدن! افسرده شدن! مضطرب شدن! له شدن! تو سر خود زدن! تو سر بغل‌دستی زدن! تو سر جلویی و عقبی و بغل‌دستیاشون زدن! له شدن! از تابستون لذت نبردن! درس خوندن! خر زدن! کرگدن زدن! همدیگه رو زدن! له شدن! و در این بین کمی هم با دوستان خندیدن!

 

من یکی که دارم دیوونه می‌شم! واقعا نمی‌دونم تابستونش اینه، سال تحصیلیش چی می‌شه!

 

من دلم واسه دوستام تنگ شده! البته تو مدرسه‌ی جدید هم دوست رو پیدا کردم‌ها! اما یه کم به اون دوستام که با هم رفتن یه دبیرستان دیگه، حسودیم می‌شه. به هر کی هم تو این چند روز زنگ زدم، خونه نیست.

 

من خیلی خوبم! زندگی خیلی خوبه! همه چی خوبه! البته نسبتا! (کنایه نیست! تلقینه!)

 

جوک‌مون رو هم بنویسیم و بریم!

یکی می‌میره، می‌ره بهشت. ازش می‌پرسن: چی شد مردی؟!

می‌گه: داشتم شیر می‌خوردم!

می‌گن شیر خودن که مردن نداره و اینا!

می‌گه: آخه وسط شیر خوردنم، گاوه نشست!

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin