تبليغاتX
قفس

قفس
میله‌های به هم چسبیده!
!My Cats
امکانات وب

--- دیروز صبح پا شدم دیدم داره برف میاد و اینا! وقتی دیدم خبری از تعطیلی نیست، رفتم پایین. راننده سرویس رادیو رو روشن کرده بود تا اگه خبری شد بفهمیم. کلی طول کشید تا برسیم دم خونه‌ی نفر سوم. نفر چهارم هم انگار وقتی دیده بود ما دیر کردیم، تصمیم گرفته بود خودش بره، یا نره اصلا! نمی‌دونم!big grin

یه وضع افتضاحی بود تو خیابونا! مسئولای محترم هم انگار تازه می‌خواستن شروع کنن به بررسی! (تو رادیو گفت!) از اون طرف رادیو جوان سوژه‌ی برنامه‌ش "خیابون" بود و می‌گفت ملت زنگ بزنن بگن خاطره‌انگیزترین خیابون زندگی‌شون کدوم بوده! انگار یارو صبح نیومده خیابونا رو ببینه! آخه اینم شد موضوع؟!rolling eyes

خلاصه یه ساعت طول کشید تا رسیدیم به کوچه‌ی مدرسه، راننده‌مون رفت دم مدرسه برگشت گفت رئیس مدرسه (با مدیر فرق می‌کنه!) وایساده دم در، میگه تعطیله! (مدرسه‌مون تعطیل کرده بود واسه خودش! عین آدمم که نمی‌تونستن زودتر خبر بدن!) این بار یک ساعت و نیم طول کشید تا برسیم خونه! ولی شانس آوردیم! فیزیک می‌خواست سه زنگشو بپرسه!whew!

 

--- من یه دوستی داشتم دو سال پیش. جزء اولین دوستام بود تو دبیرستان. با هم صمیمی بودیم، اما گاهی رفتاراش منو آزار می‌داد. مثلا من مشکلی نداشتم که با من زنگ تفریحا نیاد پایین، مشکلم این بود که می‌گفت می‌خوام بمونم تو کلاس، بعد می‌دیدم با یکی دیگه تو حیاطه. حتی یه بار چون گفته بود زنگ ناها نمیاد پایین، من رفته بودم با یه سری دیگه از بچه‌ها ناهار خورده بودم و برگشتنی دیده بودم که این و دو نفر دیگه‌ی اکیپمون نشستن ناهار می‌خورن یا یه کار دیگه، به هر حال پایین بودن!straight face

حالا اینا مال دو سال پیشه، چند روز پیش نمی‌دونم سر چه موضوعی بود که بحثش با یه دوست باز شد و اون گفت که کلاس اول، با اون دختره در این باره صحبت می‌کردن. و کارای اون به خاطر رفتارای من بوده و اینکه من همه‌ش عصبانی می‌شدم و اینا. رفتار من بد بوده، قبول. اما اون اگه همونطور که می‌گفت دوستم داشت، نباید عین آدم در مورد رفتار گندم با خودم حرف می‌زد؟straight face

قم رو که یادم نمیره، قرار بود دو تا مون بالا بخوابن دو تامون پایین، سه نفری رفتن پایین، من تنها موندم بالا. خودمم قبول دارم، رفتارم تو اون اردو خیلی افتضاح بود. اما به نظرم اونا هم نباید ول می‌کردن می‌رفتن!straight face

همدان چی؟ اونجا که دیگه آماده بودم واسه این مسائل و قرار گذاشته بودم واسم مهم نباشه. مخصوصا وقتی فهمیدم بچه‌ها هماهنگ کردن اون دوست کلاس اول (که مدرسه‌شو عوض کرده.) هم بیاد. دیگه رفتار بچه‌گانه‌ی کلاس اول رو هم نداشتم.

ولی چرا من باید روی دورترین تخت می‌خوابیدم؟ (لابد چون اونا می‌خوان دو تا دو تا با هم باشن!) چرا شب دوم دختره یک ساعت خودشو کشت تا بهم بفهمونه می‌خواد با یکی دیگه خصوصی حرف بزنه؟ عین آدم نمی‌تونست بگه؟ (منم که دوزاریم کجه!big grin) چرا وقتی برگشتنی تو اتوبوس من سر درد گرفته بودم، یه نفر از یه اکیپ دیگه اومد پیش من نشست ببینه چمه، در حالی که اون و یکی دیگه درست پایین پام (تو پله‌های اتوبوس) نشسته بودن و حرف می‌زدن؟straight face

بازم از این "چرا"ها هست. اما مشکل اصلی من هیچ کدوم از اینا نیست. چیزای کوچیکین که به جاشون به چیزای بهتر فکر می‌کنم. تقریبا قبل و  بعد از هر کدوم از این "چرا"هایی که گفتم، اتفاقای خوبی هم افتاد.happy

مشکل من اینه که فکر می‌کنم یه عده تظاهر می‌کنن که دوسم دارن. رفتاراشون با هم تناقض داره. (اصلا دیگه وقتی بغل‌دستیم میگه دوسِت دارم، شک می‌کنم! لابد تازگی با همون دختره رفته سینما!) منم یاد گرفتم خیلی به این چیزا دلمو خوش نکنم. (و از طرفی خیلی هم خودمو ناراحت نکنم که مثلا چرا بغل‌دستیم با یکی از بچه‌های تجربی اومده مدرسه حسابان بخونه! می‌دونم حسابان خوندشون بهانه‌س واسه اینکه حرف بزنن! اما وقتی باهام روراست نیست، چرا خودمو حرص بدم؟!) اما وقتی دوستم گفت که اون دختره کلاس اول چرا نمی‌خواسته خیلی اطرافم باشه، دوباره فکرم مشغول این چیزا شد.thinking

اصلا ولش کن! درباره‌ی چیزای خوب حرف بزنیم!

 

--- درباره‌ی اردوی توچال، یه ساعت تو صف تله کابین ایستادن و اینکه گروهمون رو جدا کردن که جذابیتی نداره! لیز خوردن‌های اون بالا هم خیلی چیز جدیدی نیست! (وای خیلی خوب شد که من سر حرفم ایستادم و با چند نفر نشستیم رو کیسه، سر خوردیم! تپ تپ می‌خوردیم به زمین و چرخ می‌زدیم و اینا! هیجانش بالا بود!silly) می‌رسیم به برگشتن که حواسمون بود سر تله کابین گروهمون رو جدا نکنن! ناهارو اون بالا خوردیم. وقتی خواستیم پیاده بشیم، من چون نفر اول بودم، حس مسئولیت‌پذیریم گل کرد و اشتباهی کیسه‌ی خوراکیا رو هم با کیسه‌ی آشغالا برداشتم انداختم دور! بعدم راهمو کشیدم رفتم و تا چند دقیقه نمی‌فهمیدم بچه‌ها دارن به چی می‌خندن!rolling on the floor

قبل از اینکه سوار اتوبوس بشیم، به خیال هات‌چاکلت رفتیم تو مغازه، با بستنی اومدیم بیرون! تو اون هوای سرد، عین خیالمون هم نبود!batting eyelashes تو اتوبوس چند تا کره‌ای بودن. پیاده که شدیم، دیدم چند تا از بچه‌ها دورشون جمع شدن و حرف می‌زنن، منم رفتم جلو. یه کم بعد اومدم برگردم، حواسم نبود پام رفت رو پای یکی از مردای گروهشون! همینطوری، بستنی به دست، بهش گفتم: Sorry, Sorry!big grin اون بنده خدا هم همینطوری لبخند می‌زد و اینا! (اصلا یه صحنه‌ی ضایعی بود!) نمی‌دونم دیگه چه فکری با خودش کرد! فقط امیدوارم بدونه sorry یعنی چی!big grin.


 


پ.ن. هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت به حرفای همکلاسیتون که با ناله میگه اولین باره داره جزوه‌ی فصل دوم جبرو می‌خونه و تابستون (که این درس داده شده) سر کلاس نبوده، توجه نکنین! چون این احتمال وجود داره که طرف تنها 20 کلاس باشه!raised eyebrow

پ.ن2. چهارشنبه کارنامه‌هامون رو میدن! کاش زودتر می‌دادن خلاص می‌شدیم!worried

پ.ن3. جدا این بازی محتویات کیف و اینا خیلی جالب بود واسم! خیلی وقت بود سر یه بازی اینطور منتظر نبودم همه شرکت کنن!happy

پ.ن4. متنفرم از کسایی که فکر می‌کنن هر چی بی‌ادب‌تر باشن، با کلاس‌ترن! (هوممم! اینو که نوشتم به ذهنم رسید باید تو رفتار خودمم تجدید نظر کنم! ...یا اینکه تا حدی از خودمم متنفر باشم!)

پ.ن5. عنوان آپ به همه‌ی آپم مربوط می‌شه! هر چیزی هم که بد به نظر بیاد، من از توش یه چیز خوب درمیارم!happy

[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 5:39 بعد از ظهر ] [ فاطمه ]

دوستان عزیز سلام!  آپ کردم واسه یه بازی وبلاگی جدید، با یه همچین موضوعی: هر چی تو کیفتون دارین، رو کنین!big grin

خب، فقط مال من یه قضیه‌ای داره، من با کوله میرم مدرسه، اما این کیفی که تو عکس خواهید دید، کیفیه که اولا خیلی دوسش دارم، دوما تو روزای امتحان با خودم می‌بردمش. (بله! امتحانامون تموم شد!) بعد برداشتم از خرت و پرتای کوله‌م هم یه سری چیزمیز ریختم این وسط که در ادامه معرفی‌شون می‌کنم!

(عکسو باز کنین، سایز اصلیش گنده‌تره!big grin)


 

 

خب شروع می‌کنیم! بالا سمت راست، کیف مذکور رو می‌بینین، با مارمولک دوست‌داشتنیم که بهش آویزونه! (پوشه‌ی گنده‌مو گذاشتم توش که وا نره فقط!big grin) پایینش دستکش‌ها و کیف پولمه. دستکش برای صبح‌هاییه که می‌خوایم تو هوای سرد درس بخونیم! البته چون من باهاش راحت نیستم، معمولا دست دوستمه!cool

بعد می‌ریم اون‌ورتر، می‌رسیم به جای عینک و پماد آ.د، که یه چیز درب و داغونیه واسه خودش! یعنی من و دوستم هر وقت می‌خوایم ازش استفاده کنیم، درشو باز نمی‌کنیم، فشارش می‌دیم تا پماد از یکی از سوراخاش بزنه بیرون!big grin جای عینک هم واسه اینه که پماد رو بذارم توش که گند نزنه به کل کیف!big grin دستمال عینک توش هم حسابی چرب شده و عملا غیرقابل استفاده‌س!

پایین‌تر یه دونه از ایناس که می‌زنن به لب! (لبِلو نیست‌ها!) به علاوه‌ی آدامس، که البته همیشه نمی‌برم مدرسه، چون ملت می‌ریزن تمومش می‌کنن! ماشین حساب، استفاده‌ی گسترده‌ای داره تو کلاسای شیمی و فیزیک؛ برای نصف کلاس!big hug (تو کلاسمون فقط چند نفریم که ماشین حساب داریم!) دسته کلید و فلش و هدفون هم که توضیح نمی‌خوان. (هدفون معمولا هر وقت گوشی ببرم، همرامه.)

جای گوشی وقتایی همراهمه که گوشی می‌برم! خود گوشی رو نذاشتم اون وسط، چون داشتم باهاش عکس می‌گرفتم خب! پایینش دستمال کاغذیه و جدیدترین دستبندی که بافتم!love struck

دیدم همه جامدادیشون رو تخلیه کردن، منم کردم! اما چیز خاصی ندارم توش، یه مشت خودکار و مداد و روان‌نویس. اون روان‌نویس قرمزه که بدنه‌ش سیاه سفیده رو می‌بینین؟ توصیه می‌کنم هیچ‌وقت از اینا نخرین، مال من چند روز بعد از خریدن، نوکش نصف شد، حالا همه چی رو دو تا می‌نویسه!big grin

خط کشم هم اون بغله که بسته‌ش داغون شده و یه سرشو چسب زدم که سر تیز خط‌کش نزنه کیفو پاره کنه! و در آخر، پایین دل و روده‌ی جامدادیم، دفترچه یادداشت و سه مدل لیبل رو مشاهده می‌کنین!love struck

این بود محتویات کیف من! ممنون از غزل بابت دعوتش، رفقا همه دعوتین!batting eyelashes

 

پ.ن. خدا خیرتون بده با این بازیای وبلاگی‌تون! می‌دونین چند وقت بود تختم رو مرتب نکرده بودم؟!big grin (البته خوشحال نشین، خیلی هم مرتب نشد!)

پ.ن2. وای امتحانا تموم شد! بازم مدرسه! خدا به دادمون برسه!

[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 7:6 بعد از ظهر ] [ فاطمه ]

به یه بازی جدید دعوت شدم با این موضوع که اگه بهترین دوستم زنگ بزنه بهم و بگه یکی رو کشته چه کار می‌کنم!

خب احتمالا این‌طور اتفاق میفته که من میرم سراغ گوشیم، می‌بینم که بله! بیست تا میس کال افتاده!  همه‌شون هم یه شماره‌ن که مال دوستمه! بعد نیشمو باز می‌کنم و میگم مگه من شارژمو از سر راه آوردم؟! اگه کار مهمی داشته باشه باز زنگ می‌زنه!big grin

کمی بعد به نظرم می‌رسه که بد نیست بهش یه اس‌ام‌اس بدم ببینم چه کار داشته! ولی خب دیگه دیره! چون احتمالا گرفتنش و اون نمی‌تونه جوابمو بده!devil

خب تموم شد! شرمنده دیگه، هم می‌خواستم کوتاه بنویسم، هم اینکه کلیشه‌ای نباشه.

با تشکر از کژدم جون که دعوتم کرد. هر کی می‌خونه دعوته!


یک. این اس‌ام‌اس رو دادم به یه عده‌ای: "یادته...؟" جای خالی رو پر کن و برام بفرست. همیشه یه خاطره‌ای هست!

نصف این عده بهم جواب دادن. جوابایی که خیلیاشون واقعا خاطره‌هایی بودن که رفته بودن یه گوشه‌ی ذهنم و یادآوریشون جدا خوشحال‌کننده بود.

دو نفر یه سوتی کوچیک رو یادم آوردن؛ گیج بازی من و یکی دیگه سر جواب رادیکال 4!big grin

یکی از دوستای راهنماییم لباسی رو یادم آورده که بود که سر کلاس حرفه، روش آرم پوما رو نقاشی کرده بودم. (متاسفانه این لباس تو مدرسه‌هه مونده، معلوم نیست چه کارش کردن!)

یکی‌شون گفته بود یادته سال اول با فلانی سوسن خانوم می‌خوندین؟!

یکی گفته یادته سال اول چقدر با هم دوست بودیم؟ یکی دیگه گفته یادته اولین نفری که امسال باهاش دوست شدم تو بودی؟ (و یه سری چیزای دیگه!)

یه نفر یه خاطره از اردوی جنوب پارسال رو گفت، اینکه رو پله‌های اتوبوس حرف می‌زدیم. (پله‌های جلوی در وسط اتوبوس، که بین ما به چاله یا گودال معروف شده!)

چند نفر دیگه هم به چند تا سوتی و تیکه و مسخره بازی و... اشاره کرده بودن.

کلا کار جالبیه، من از توی یه وبلاگ ایده‌شو گرفتم. شما هم واسه دوستاتون بفرستین ببینین چی میشه!batting eyelashes

 

دو. شیش نفر اس ام اس دادن با این مضمونا که امتحان شیمی تا کجاس؟ بیشتر بدانیدها و آزمایش کنیدها هم هست؟

خب گوشاتونو باز کنید سر کلاس! گفت بیشتر بدانید، آزمایش کنید، رنگ رسوب نیست تو امتحان!

جواب هیچکدومو ندادم!... اگه شارژ داشتم هم نمی‌دادم! big grin

 

سه. یه اس‌ام‌اس دادم (یه جمله) به حدود 10 نفر، سه نفرشون میگن یعنی چی؟! توضیح که دادم، تازه دوزاریشون افتاده. خب یه کم فکر کنین بهش، بعد منو مجبور کنید توضیح بدم!

 

چهار. بدی اس‌ام‌اس اینه که تو نمی‌تونی راحت حالت و لحن طرف مقابل رو بفهمی. البته آدم کم کم دستش میاد این که الان اینطوری نوشته شاید از حرفم ناراحت شده، وگرنه می‌تونست یه چیز دیگه بنویسه. مثلا یه دفعه یکی یه جوری جوابمو داد، من ازش پرسیدم ازم ناراحتی؟ اونم هی گفت چرا باید ناراحت باشم و منم یادم نیست چی می‌گفتم، ولی کم کم داشت دعوامون می‌شد که تمومش کردم. بعدا که بهش گفتم به خاطر جواب اون‌طوریت بود، گفت همون موقع داشتم با یکی دیگه اس‌ام‌اس می‌دادم و انگار ناراحتیش سر اون بوده.

چند شب پیش، یکی از دوستام بهم اس‌ام‌اسایی داد که با اینکه در مورد مسائل عادی بودن، اعصاب منو ریختن به هم. هر چی هم من بهش جوابای طعنه آمیز می‌دادم این بشر یا نمی‌فهمید یا خودشو به نفهمیدن می‌زد. شایدم می‌خواست اعصاب منو بدتر خورد کنه!straight face البته باهاش حرف زدم، حل شد! فقط خواستم بگم سعی کنین اس‌ام‌اسو که می‌خونین لحن و قیافه‌ی طرف رو مجسم کنین!batting eyelashes کار هیجان انگیزیه!

 

پ.ن1. هندسه مونده و زبان و ادبیات! یادش به خیر پارسالم ادبیات آخری بود، بعد من و دوستم (که رفته امسال) تو سرویس هی می‌گفتیم فقط ادبیات مونده، حرص دوست دیگه‌مون رو درمیاوردیم!devil

پ.ن2. بعد از امتحانا می‌خوان ببرنمون توچال! پارسالم بردن، خوب بود ولی به مقادیر زیادی یخ زدیم! تله کابین هم سوار شدیم که علافی محض بود! نمی‌دونم چیِ تله کابین واسه ملت جذابیت داره! ما هم که دیدیم حوصله‌مون داره سر میره، توش ناهارمون رو خوردیم!smug

پ.ن3. تقریبا همزمان با آهنگ The End of The World (با تشکر فراوان از موژان عزیز!)، تیتراژ آخر سریال شیدایی رو هم دانلود کرده بودم. بعد چون با هم وارد قسمت Recently Added گوشیم شده بودن، تا چند روز این دو تا رو یکی در میون گوش می‌دادم! (اولی رو به شدت پیشنهاد می‌کنم... البته اگه کسی مونده که گوشش نداده!big grin)

پ.ن4. تصمیم گرفتیم امسال کنکور آزاد بدیم! شما هم بیاین به صرف کیک و ساندیس! خوش می‌گذره!big grin

پ.ن5. خیلی وقت بود کامنتام چت روم نشده بودن! چقد خندیدم سر کامنتای پست قبلی بچه‌ها! دیدین بالاخره آپ کردم؟!big hug

[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 6:56 بعد از ظهر ] [ فاطمه ]

درباره وبلاگ

رنج قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می‌کند، پرواز زاغ بی سر و پاست!